الشيخ محمد آصف المحسني

10

رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى)

ممكن الوجود - هرچند عقول كليه « 1 » مجرد و مفارق - نفس افتقار و احتياج و عين تعلق به افاضه واجب الوجود است . روح انسان هرچند در ذات خود از ماده مستغنى است ، ولى در فعل خود به ماده نيازمند است . واجب الوجود نه نفس و روح دارد و نه بدن ، حيات او عين ذات اوست ، نه به معنى ارتباط روح به ماده ، مانند انسان و جن و فرشته و حيوان و حقايق ديگر از زنده جان هاى مادى در كرات ديگر و دركهكشان هاى ديگر « 2 » . واجب الوجود نه احساسات دارد و نه صفات نفسى و نه صفات بدنى ، نه ساكن است و نه متحرك ، نه طويل و نه قصير ، نه خواب و نه بيدار ، نه رضا دارد و نه غضب ، نه رحمت و نه سخط و نه عواطف ، تمام اين ها از واجب الوجود به انتفاى موضوع خود - روح و بدن - منتفى مىباشد . ما از مفهوم « رحم » و « رحمت » ، رقت قلب را مى فهميم كه در مورد پروردگار جهان نا مفهوم است ، و نيز از « رضا » و « غضب » چيز هايىكه در نفس خود به علم حضورى درك مىكنيم ، مى پنداريم كه در مورد واجب الوجود بى مفهوم است . البته در قرآن مجيد كتاب آسمانى ، و أحاديث شريف ما ، اين‌گونه الفاظ در مورد خداوند استعمال شده است‌كه برحق است و بر ما لازم است كه آن ها را بپذيريم ، هيچ مسلمانى حق نداردكه در مفاهيم مذكور شك كند .

--> ( 1 ) - مراد از كلى در اينجا كليت عرفانى است نه منطقى . ( 2 ) - حق اين است كه حيات خداوند امر تعبدى صرف است ، و در مجردات جز علم و قدرت مفهومى ندارد .